رسانه ری رانیوز

هنر زيستن با چشمان کاملا بسته

گر نباشد چشم ظاهر عیب نیست    در نبود چشم دل باید گریست   15 اﮐﺘﺒﺮ، (23 مهر) روز ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن و ﻋﺼﺎی ﺳﻔﯿﺪ اﺳﺖ. اﯾﻦ روز در ﺟﻬﺖ اﻫﻤﯿﺖ ﺑﻪ روﺷﻨﺪﻻن، ﺗﻮﺟﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻼت آﻧﻬﺎ و اﯾﺠﺎد ﻣﺤﯿﻂ ﻫﺎی ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮای اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﻨﺪﮔﺎن از ﻋﺼﺎی ﺳﻔﯿﺪ...

گر نباشد چشم ظاهر عیب نیست    در نبود چشم دل باید گریست

 

15 اﮐﺘﺒﺮ، (23 مهر) روز ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن و ﻋﺼﺎی ﺳﻔﯿﺪ اﺳﺖ. اﯾﻦ روز در ﺟﻬﺖ اﻫﻤﯿﺖ ﺑﻪ روﺷﻨﺪﻻن، ﺗﻮﺟﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻼت آﻧﻬﺎ و اﯾﺠﺎد ﻣﺤﯿﻂ ﻫﺎی ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮای اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﻨﺪﮔﺎن از ﻋﺼﺎی ﺳﻔﯿﺪ اﺳﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻦ، از ﺳﺎل 1964 ﮐﻪ اﯾﻦ روز ﺗﺼﻮﯾﺐ ﺷﺪه اﺳﺖ، ﺑﻬﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای ﭘﺎﺳﺪاﺷﺖ دﺳﺘﺎوردﻫﺎی اﻓﺮاد ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﻣﯽ آﯾﺪ.

ﻋﺼﺎی ﺳﻔﯿﺪ از زﻣﺎن ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ اول، ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻧﻤﺎدی ﺑﺮای ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ در ﮐﺸﻮرﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻗﻮاﻧﯿﻦ و ﻧﻤﺎد ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺑﺮای اﺳﺘﻔﺎده و ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن از اﯾﻦ ﻋﺼﺎ وﺟﻮد دارد، اﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ اﯾﻨﮑﻪ رﻧﮓ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮای ﻫﻤﮕﺎن ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻗﺎﺑﻞ روﯾﺖ اﺳﺖ، ﺑﺮای ﭘﯿﺸﮕﯿﺮی از ﺧﻄﺮاﺗﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن را ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، اﯾﻦ رﻧﮓ در ﺗﻤﺎم دﻧﯿﺎ ﺑﺮای ﻋﺼﺎی راﻫﻨﻤﺎی آﻧﻬﺎ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﺷﺪه اﺳﺖ. اﯾﻦ ﻋﺼﺎ ﻣﻮرد اﺳﺘﻔﺎده اﻓﺮاد ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ و اﻓﺮادی ﺑﺎ اﺧﺘﻼﻻت ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﻣﻌﻤﻮﻻً در اﻧﻮاع ﺗﺎﺷﻮ و ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻤﻞ ﻃﺮاﺣﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد.ﻟﻮﺋﯿﺲ ﺑﺮﯾﻞ در ﺳﺎل1809 در ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﮔﺮدﯾﺪ .وی در در ﺳﻦ 3 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺧﻮد را از دﺳﺖ داد. در ﺳﺎل 1818 ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه دوﺳﺘﺎن ﺧﻮد ﻣﻮﺳﺴﻪ ﻣﻠﯽ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺎن ﺟﻮان ﭘﺎرﯾﺲ را در اﯾﻦ ﺷﻬﺮ داﺋﺮ ﮐﺮد. را در اﯾﻦ ﺷﻬﺮ داﺋﺮ ﻧﻤﻮد. در ﻫﻤﯿﻦ زﻣﺎن ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺮﯾﻞ ﺑﻮاﺳﻄﻪ ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ در ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ و ﻋﻠﻢ ﻣﺸﻬﻮر ﺷﺪ و و ﯾﮑﯽ از ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻮازﻧﺪﮔﺎن وﯾﻮﻟﻮن و ارگ در ﭘﺎرﯾﺲ ﮔﺮدﯾﺪ.

635486697253985257

زندگی در دنیایی که اطرافت را نمی بینی

اصلا نمي‌توانستم تصور کنم دنياي آنها چه شکلي است و تصورشان از ديدني‌هاي دنيا چگونه است. با معلولان زيادي در خصوص محدوديت‌ها و مشکلات‌شان صحبت کرده بودم. همه آنها در يکي از اعضاي بدن‌شان نقصي داشتند. براي همين در انجام برخي کارها که به سلامت آن عضو مرتبط بود، دچار دردسر مي‌شدند. در تصور اغلب ما نمي‌گنجد که دنياي نابينايان چه شکلي است. در آستانه روز جهاني عصاي سفيد در اين فکر بودم تا از دنياي تاريک نابينايان سراغي بگيرم و ببينم مشکلات زندگي آنها چه تفاوتي با مشکلات ما دارد. کنکاش کردم که اين افراد آيا در همه امور زندگي نيازمند ديگران هستند يا مستقل بودن و داشتن زندگي عادي در بين اين گروه متداول است؟ با ديدن آنها تعجب ‌کردم که آيا واقعا چشم‌هايشان نمي‌بيند؟! چه‌طور ممکن است چنين کارهاي خاصي را بدون ديدن انجام دهند؟! از قدرت و توانايي آنها شگفت‌زده و در فکر بودم که خانم و آقاي مسني را ديدم که بدون توجه به ديگران با يکديگر مشاجره مي‌کردند و مسووليت‌ گناه يک اتفاق را به گردن هم مي‌انداختند. همه به آنها نگاه مي‌کردند که بلندبلند حرف مي‌زدند و دايم مي‌گفتند: «حالا مي‌گي چي کار کنم؟ نمي‌توانم او را به قبل برگردانم و دوباره از کودکي تربيتش کنم که… الان يک زن 35 ساله است؛ نه يک بچه!» به خانم مسن نزديک شدم و او ضمن بيان داستان زندگي‌اش با کمال ميل حاضر شد داستان دخترش را بررسي کنيم با اين اميد که براي ديگران درس‌آموز باشد.

 

قصه از کجا شروع شد؟

وقتي باردار بودم، ندانسته تحت واکسيناسيون سرخجه قرار گرفتم و پريناز من نابينا به دنيا آمد. به خاطر همين من و پدرش خيلي احساس گناه مي‌کرديم و پس از به دنيا آمدن او از هر امکاني که داشتيم استفاده کرديم. وضعيت مالي‌مان بد نبود. براي همين معلم خصوصي برايش مي‌گرفتيم. يک پرستار تمام‌وقت در اختيارش بود تا کارهاي او را انجام دهد. دخترم به دانشگاه رفت و سامان، که او هم نابينا بود، به خواستگاري‌اش آمد و ازدواج پريناز با او سر گرفت.حاصل اين ازدواج هم يک پسر است که الان 2 سال دارد. دامادم، سامان، نيز تحصيل‌کرده است ولي با پريناز يک تفاوت عمده دارد. او قادر است همه کارهاي شخصي و روزمره زندگي‌اش را بدون کمک کسي انجام دهد. او مانند ما که بينا هستيم به همه کارهاي خود مي‌رسد و حتي نوه‌ام را مانند يک پدر کامل رسيدگي کرده و دست و پا چلفتي بودن پريناز را هم مي‌پوشاند.

رسانه های گروهی و مسئولین باید معلولین را بیشتر بشناسند و برای آنها ارزش بیشتری قائل باشند

اتاقش در طبقه همکف دفتر مرکزی کانون زبان ایران است، با چهره ای گشاده به استقبال مان می آید و با دقت و تمرکز به سوال هایمان گوش می کند و صبورانه جواب می دهد. در همان مدت زمان کوتاهی که برای مصاحبه در اتاقش هستیم، تلفنش مدام زنگ می خورد و در لابه لای جواب دادن به سوال های ما تلفن را هم جواب می دهد. همه شماره تلفن ها را حفظ است و بدون کوچکترین معطلی جواب تماس گیرنده ها را می دهد

میرزاخانیان هستم. دیپلم علوم انسانی(اقتصاد) از مدرسه نابینایان شهید محبی دارم. سه سال پیش در سفری که به ارمنستان داشتم با همسرم که از اقوام قدیمی مان بود آشنا شدم و با ایشان ازدواج کردم.از سال 73 از طریق یکی از آشنایان که معاونت اجرایی کانون را بر عهده داشت با کانون آشنا شدم و در شعبه مرکزی کانون در قسمت تلفنخانه مشغول به فعالیت شدم و همچنان در این قسمت در خدمت دوستان و همکاران هستم.تقریبا 5 ماهه بودم که انحراف در چشمم به وجود آمد. متاسفانه دکترها هم نتوانستند برایم کاری انجام دهند و این مشکل ادامه پیدا کرد و نابینا شدم.من همیشه در زندگی احساس موفقیت و امید به پیشرفت داشتم، برای همین از تلاش برای یادگیری دست برنداشتم. دوره های کامپیوتر را گذرانده ام و با ویندوز مقدماتی و پیشرفته آشنایی دارم وتا حدودی به اینترنت هم مسلط هستم.به نظر من نباید تنها یک روز را برای توجه به معلولین اختصاص دهند. رسانه های گروهی و مسئولین باید معلولین را بیشتر بشناسند و برای آنها ارزش بیشتری قائل باشند.

ذوج نابینا با قلبی روشن وهمراه

درهای خانه که باز می شود، زندگی بیرون می ریزد؛ زندگی با گرمای تن اش، امیدواری اش، روشنی اش و مهرش با تمام زخم هایی که خورده اما به دل نگرفته… درهای خانه که باز می شود، زندگی بیرون می ریزد و خانم و آقای شهیدی، زوج نابینایی که صاحبان این خانه هستند از روز و روزگارشان می گویند؛ از سال ها زندگی با چشمانی بسته و دلی باز، از همراهی آدم هایی که غریبه بوده اند و حالا نزدیک تر از هر آشنایی به آنها هستند. از آدم هایی که چشم هایی بینا داشته اند اما چشم بسته اند بر بودنشان و آنچنان تنه ای به روحشان زده اند که کم مانده بوده زمین بیفتند اما… ایستاده اند و این خانه بوی زندگی می دهد، طعم زندگی می دهد و رنگش رنگ زندگی است. گفت وگوی ما را با این زوج نابینا بخوانید.

آقای شهیدی: من اسمم اسدا… است، فامیلی ام شهیدی است. تاریخ تولدم ۱۳۳۰ است. معمولا تاریخ تولد را نمی گویند اما من گفتم (می خندند) متولد گلپایگان هستم. از بچگی، از ۷ -۶ سالگی به ریاضی علاقه خاصی داشتم، وقتی وارد مدرسه شدم به اندازه یک کلاس سومی، چهارمی ریاضی را بلد بودم… بله… من یک ساله بودم که پدر و مادرم متوجه شدند نابینا هستم و ناگفته نماند که یک خواهر و برادر کوچک تر از خودم هم دارم که نابینا هستند. این را هم بگویم من تا ۱۴ سالگی هنوز مدرسه نرفته بودم اما خودم چون علاقه مند بودم و دوستانم مدرسه می رفتند و یک چیزهایی پیش من گفته بودند، من از آنها یاد گرفته بودم و ضرب و تقسیم و… را می دانستم اما نوشتن را نمی دانستم. یک پدربزرگی هم داشتم که خدا رحمتشان کند، مشوق من بودند و تشویق هایش خیلی کمک من می کرد که بیشتر علاقه مند به یادگیری بشوم. چون در گلپایگان مدرسه نبود و بعدها فهمیدیم یک آموزشگاه های شبانه روزی در تهران و اصفهان برای نابیناهاست و من آمدم تهران و در مدرسه ای که اسمش الان شهید محبی است ثبت نام کردیم. وسط سال هم بود اما شروع کردم به درس خواندن و کلاس ششم را جهشی خواندم و در گلپایگان با بچه های عادی، امتحان دادم و قبول شدم و توانستم یک مقداری عقب ماندگی درسی ام را جبران کنم. آن وقت ها دسترسی به بریل نبود و منشی می دادند و منشی ها هم در سطح بالا سواد نداشتند تا یک وقت کمکی به آدمی که امتحان داشت نکنند حتی یک وقت هایی در اثر کم سوادی منشی که خودشان معرفی می کردند نمره بعضی بچه ها کم می شد. خلاصه من درسم را خواندم و سیکلم را که گرفتم، شروع کردم به کار کردن!

معلم نشدم و وارد رشته مخابرات شدم. جریانش هم این بود که در مدرسه ما دوره ای به نام اپراتوری تلفن داشتیم که بعد از پایان دوره از طرف وزارت پست و تلگراف و کار دعوت می شدیم برای امتحان و یک امتحان فنی از ما می گرفتند که اگر قبول می شدیم مدرک می دادند که خوشبختانه من قبول شدم و شروع به کار کردم.

خانم شهیدی! شما از خودتان بگویید؛ تا قبل از ازدواجتان کجا بودید و چه می کردید؟

من مریم قدرتی یار هستم، متولد شهرری. زمانی که ۳ ساله بودم به دلیل داروی اشتباهی که به من داده شد و داخل چشمم ریختند چشم راستم کاملا از بین رفت اما چشم چپم چون یک بار این دارو در آن ریخته شده بود خیلی آسیب ندید اما به مرور زمان چشم چپم هم آسیب دید.من سرخک گرفته بودم و مادرم تعریف می کرد که بعد از سرخک، چشم درد گرفتم و این دارو اشتباهی را به من داده بودند من در مدرسه شبانه روزی نورآیین اصفهان درس خواندم.بود، اما دختر و پسر قاطی بود و پدرم خدابیامرز روی این قضیه حساس بود و برای همین من مجبور شدم در ۸ سالگی –یعنی یک سال دیرتر به اصفهان بروم که خیلی هم برایم سخت بود. مدام گریه می کردم و خیلی ناراحت بودم چون خانواده را فقط تابستان و عید می دیدم، اما درسم را خواندم و به صورت جهشی هم کلاس های پنجم و ششم ابتدایی و سوم و چهارم متوسطه را امتحان دادم و قبول شدم و عقب ماندگی درسی من هم جبران شد.

هم خودم دوست داشتم و هم پدر و مادرم، پدرم هم خیلی دوست داشت من درس بخوانم و پیشرفت کنم و به خاطر مشکل نابینایی ام زیر دست کس دیگری نباشم. من هم درسم را خواندم و سیکلم را گرفتم و آمدم تهران و وارد مدرسه شهید محبی شدم و مدرک کلاس دهم را آنجا گرفتم و بعد هم که با آقای شهیدی آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم وقتی که ایشان را به من معرفی کردند، من گفتم: «ایشان همان آقای شهیدی خواننده هستند؟!» (می خندد) که گفتند: «نه! یک آقای شهیدی دیگر است.» وقتی هم از همدیگر جدا شدیم، ایشان گاهی نامه می دادند و زنگی می زدند و این رابطه ادامه داشت.آرامش! ایشان خیلی آرامش داشتند و من فقط به خاطر آرامششان و صداقتشان با ایشان ازدواج کردم.

جامعه ای که در آن زندگی می کردید چقدر همراهی تان می کرد؟ اصلا همراهی کرد؟ یا نه خودش هم مشکلات مضاعفی برایتان به وجود آورد؟

متاسفانه هم در گذشته و هم در حال حاضر به دلیل ضعف فرهنگی که داریم مشکلات در جامعه برای ما زیاد است از کوچک ترین شروع می کنم؛ ما می خواهیم از خیابان رد شویم، کسی می آید و می خواهد کمک کند، می آید و می گوید: «بیا!» و خودش می رود. خب! آقای عزیز، خانم عزیز! اینکه نمی شود کمک! اگر نمی توانی گوشه لباس من را بگیری تا از خیابان رد شوم، کمک نکن! یا می آیند می پرسند: «آقا می خواهی از خیابان رد شوی؟» می گویی: «آره» می گویند: «خب عصایت را بده من تا بریم!» آخر من اگر عصایم را بدهم به شما، خودم چه جوری راه بیایم؟!

پزشکان امکان بازگشت چشمانم را داده اند ولی بخاطر مشکلات مالی نمی توانم عمل کنم

بنام خدا من عبدالحمید شکاری مجرد و دارای 4 برادر و یک خواهر هستم.چشم چپ من مادرزادی نابینا بوده وچشم راستم در 9 سالگی به مرور زمان به‌دلیل مشکل قرنیه وشبکیه به‌علت نداشتن امکانات مالی از دست دادم.پزشکان هنوز هم احتمال برگشت بینایی ودید مرا می‌دهند ولی با نداشتن امکانات و فقر مالی روبرو هستم و کاری از دستم نمی‌آید.دوره ابتدایی را خواندم و دوره سه ساله راهنمایی را بطور جامع امتحان دادم قبول شدم و در رشته ادبیات انسانی دیپلم گرفتم. تمام خیابانها را می‌دانم و با عصا رفت و آمد می‌کنم. من نویسنده ام و اولین اثرم را بنام پرواز در عشق چاپ نمودم و به بازار دادم و دومین اثرم زندگی با رویا آماده به چاپ است و سومین اثر با نام سرنوشت را دارم می‌نویسم و در آخر کاراش هستم.

بیشتر داستان می نویسم و هر چه شعر دارم فقط غزل و عاشقانه است. داستان پرواز در عشق که به‌چاپ رسیده چه کسی ویرایش نموده؟ آقای مختاری دکترای رشته کتابداری بوده وخودش نیز نیمه بینا بوده است اولین داستانم را ویرایش نموده. من همچنین اهل ورزش هستم و در رشته گل بال 3 مقام باشگاهی وکشوری را از آن خود کردم. و در رشته قرآن در ترتیل و صوت مقام سوم استانی را کسب نمودم. از فنی حرفه‌ای استان مدرک درجه دو ICDL را گرفتم و هم اکنون نیز مربی کامپیوتر برای نابینایان هستم از مسولان، مخصوصا از مدیر کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان عاجزانه تقاضا دارم تا نسبت به چاپ و خرید کتابهای من کمک کند و دست مرا بگیرد. هیچ در آمدی ندارم تنها امید درآمدم نشر و فروش کتابهایم است می خواهم بگویم که به خودشان اعتماد داشته و به دنبال سواد آموزی باشند تا وارد جامعه شده واستعدادهای خود را به جامعه نشان دهند. و این را بدانند که معلولیت ناتوانی نیست، بلکه محدودیت است.

گزارش: نسرین کاری

انتهای پیام/*

پرینت صفحه ارسال به دوستان
ارسال به شبکه های اجتماعی

۳ دیدگاه برای “هنر زيستن با چشمان کاملا بسته”

  1. مهری گفت:

    عالی بود. مرسی از گزارش زیبای شما. خانم کاری

    (0)
  2. فاطمه گفت:

    یکی از اشناهای ما هم نابیناست ولی واقعا هنرمنده اصلا به کسی متکی نیست میگن خدا اگه چیزی رو ازت بگیره صد چیز دیگه بجاش بهت میده

    (0)
  3. علي گفت:

    اين گونه مصاحبه ها باعث مي شود كه با درد و رنج اين گونه افراد بيشتر آشنا شويم و درك متقابل بيشتري بين اين افراد و افراد به ظاهر سالم به وجود آيد.
    از گزارشگر عزيز كه خودش درد كشيده است جز اين انتظار نمي رود كه بسيار عالي دردهاي مبهم جامعه را روشن تر بنماياند

    (0)

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.

عضویت در خبرنامه

اخبار داغ را از دست ندهید ارسال روزانه داغ ترین عکسها و فیلم ها و اخبار جنجالی هر روز به ایمیل و موبایل شما

فراموش نکنید پس از عضویت ، ایمیل فعال سازی را تایید کنید.
دیدگاه
  • امید: سلام من کللیمو میفروشم قیمت توافقی ازکسانی که نیاز به کلیه باگروه خونی o+نیازمند...
  • نرم افزار درمانگاه و مطب: خیلی خوبه که فقط از این مواد غذایی نام برده نشده و توضیح هم داده شده. زعفران ه...
  • حسن پور: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • تهرانی: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • امیر: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • پارسا: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • سلطانی: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • اندیشه: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • نانودی: تشکر از زحمات شما خبر خوبی بود...
  • گروه پادنت: خبر جالبی بود با تشکر از زحمات شما...
  • انجمن: با سلام نیاز فوری به کلیه لطفا از طریق ایمیل زیر مشخصات بدید anjoman741@gmai...
  • : با سلام نیاز فوری به کلیه لطفا از طریق ایمیل زیر مشخصات بدید anjoman741@gmai...
  • مریم: ۳۱ ساله گروه خونی ab+ کاملا سالم ۰۹۱۰۹۰۲۴۷۱۸مریم...
  • محسن: سلام سالم ۳۵ ساله ب مثبت فروشنده کلیه مرد قیمت۱۰۰میلیون ۰۹۳۸۷۹۶۱۵۶۶...